علیعلی، تا این لحظه: 24 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

سه نازناز

روزای سخت بدون بابا جون

شکلاتای مامان دیروز باباجون برای یه سفر کاری راهی بوشهر شد و ما رو برای چند روز تنها گذاشت  ساعت ها و ثانیه ها خیلی دیر میگذره و هر لحظه دلتنگ تر میشیم  زندگی بدون بابا خیلی سخته و شما کوچولوهای ناز  من خیلی کم طاقت شدید و هی از من سراغ بابا جون میگیرید و من شما رو یاد سفارشاتتون به بابا میندازم و میگم بابا کلی باید تو شهر بچرخه تا چیزایی رو که سفارش دادین  براتون پیدا کنه  و شما آروم میگیرین اما من .... مسعود جان زود برگرد دیگه طاقت دوریت رو ندارم  حتی برای چند لحظه تو تنها تکیه گاه منی و من بدون تو ....... عاشششششششششششششششششقتم همنفسم
22 بهمن 1392

سوالات جالب علی آقا

مامانی مهناز اینا دیشب رفتن اردبیل و من امروز فرصت کردم که سری به وبلاگ بزنم چند روز پیش که علی آقا بعد از ظهر بد موقع خوابید و بیدار شد شب خوابش نمیبرد یه دفعه از مامانی مهناز پرسید مامانی اگه درس بخونم چی میشم مامانی گفت دکتر میشی بعد رفت پیش بابایی تو اطاق خودش و این سوال رو از بابایی پرسید. بابایی جواب داد مهندس میشی علی زد زیر گریه که مامانی گفت دکتر میشم دوباره اومد پیش من و پرسید اگه کار کنم چی میشم گفتم پولدار میشی بعد پرسید اگه کار نکنم چی میشم گفتم از گشنگی میمیریم  و دوباره زد زیر گریه بعد که آروم شد پرسید اگه کلاه و کفنگ(تفنگ) داشته باشم چی میشم گفتم پلیس میشی بعد پرسید اگه نداشته باشم چی میشم گفتم پلیس نمیشی دوباره زد ...
11 بهمن 1392

روزهای خوب برای 3 نازناز

این روزا روزای خوبی برای فرشته های منه  مامانی مهناز و خاله مهسا و دایی امیر و بابایی از اردبیل اومدن و کلی ما رو خوشحال کردن  زهرا خانم بیشتر از همه ذوق کرده بود  چون بیشتر وابسته ی مامانی مهنازه     فرشته ها شب ها هم با مامانی و خاله می خوابیدن و هر جا که اونا میرفتن ما هم به اصرار فرشته ها میرفتیم  کلی با همدیگه گشتیم و خوش گذروندیم و بالاخره امروز مامانی اینا برگشتن اردبیل و ما رو تنها گذاشتن  امیدوارم زود زود دوباراه ببینیمشون
10 بهمن 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سه نازناز می باشد